تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢ | ٢:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : کتابخانه علامه طباطبایی اسفرورین

على را وصف، در باور نیاید *** زبان هرگز ز وصفش بر نیاید
على ترکیبى از زیباترینهاست *** على تلفیقى از شیواترینهاست
على راز شگفت روز آغاز *** على روح سبکبالى و پرواز


زبان عشق را گویاترین *** بود طریق درد را پویاترین بود
دل دریایى‏اش دریاى خون بود *** ضمیرش چون شهادت لاله‏گون بود
صداقت از وجودش رشک مى‏برد *** اصالت از حشورش غبطه مى‏خورد
صلابت ذره‏اى از همتش بود *** شجاعت در کمند هیبتش بود
سلاست در زبانش موج مى‏زد *** کلامش تکیه را بر اوج مى‏زد
غبار عشق، خاک کوى او بود *** عبیر و مشک، مست از بوى او بود
على با درد غربت آشنا بود *** على تنهاترین مرد خدا بود
على در آستین دست خدا داشت *** قدم در آستان کبریا داشت‏
نواى عشق از ناى على بود *** اذان سرخ، آواى على بود
شهادت از وجودش آبرو یافت *** شهادت هر چه را دارد از او یافت
‏على سوز و گدازى جاودانه است *** على راز و نیازى عاشقانه است
تپش در سینه‏اش حرفى دگر داشت *** حدیث خوردن خون جگر داشت
شگفتا! عشق از او وام گیرد *** محبت آید و الهام گیرد
تلاطم پیش پایش سخت آرام *** تداوم در حضورش بى سرانجام
توان در پیش پایش ناتوان است *** فصاحت در حضورش بى زبان است
خطر مى‏لرزد از تکرار نامش *** سفر گم مى‏شود در نیم گامش‏
یورش از ذوالفقارش بیم دارد *** تهاجم صحبت از تسلیم دارد
کفش خونین‏ترین گل پینه را داشت *** ضمیرش صافى آیینه را داشت
من او را دیده‏ام در بى کرآنها *** فراتر از تمام کهکشانها
من او را دیده‏ام آن سوى بودن *** فراز لحظه ناب سرودن
من او را دیده‏ام در فصل مهتاب *** درون خانه مهتابى آب
على را از گل «لا»«آفریدند *** براى عشق، مولا آفریدند
سخن هر چند گویم ناتمام است *** سخن در حد او سوداى خام است
ز دریا قطره آوردن هنر نیست *** زبانم را توانى بیشتر نیست
ولى تا با سخن گردد دلم جفت *** بگویم آنچه آن شوریده مى‏گفت
«على را قدر، پیغمبر شناسد *** که هر کس خویش را بهتر شناسد»



  • پرشین بلاگ
  • مگاترینر مرجع ترینر بازی ها